امام صادق(علیه‌السلام) 
روزی بعد از اینكه امام صادق(علیه‌السلام) از خواندن نماز فارغ گردید، ابوشاكر به حضور آن حضرت رسید و گفت: آیا اجازه می‌دهی آنچه را می‌خواهم بگویم؟ امام صادق(علیه‌السلام) جواب داد بگو.
ابوشاكر گفت: آنچه تو درباره خدا می‌گویی غیر از افسانه نیست و تو با افسانه سرایی می‌خواهی‌ مردم را وادار به قبول چیزی بكنی كه وجود ندارد و به این دلیل خدا وجود ندارد كه ما نمی‌توانیم با هیچ‌یك از حواس پنج‌گانه او را درك كنیم. ممكن است بگویی با عقل بوجود خدا پی می‌بری ولی من می‌گویم عقل هم بدون حس ظاهری قادر بفهم چیزی نیست. ای مردی كه دعوی دانشمندی می‌كنی و می‌گویی جانشین پیغمبر مسلمین هستی من بتو می‌گویم كه در بین افسانه‌هایی كه مردم نقل می‌كنند هیچ افسانه‌ای بی‌پایه‌تر از موجود بودن یك خدای نادیده نیست آیا تو از مخلوقاتی كه خداوند آفریده و آنها را در بدن تو گمارده و تو بر اثر كار آنها زنده‌ای اطلاع داری؟
ابوشاكر گفت: نه
امام فرمود: تو فقط متكی به مشاهدات خود هستی و می‌گویی آنچه را نمی‌بینم وجود ندارد. آنها در كالبد تو بوجود می‌آیند رشد می‌كنند و دارای اولاد می‌شوند و بعد از مدتی از كار می‌افتند.... ولی تو نه صدایشان را می‌شنوی و نه لمس می‌كنی.
ادامه مطلب:




داغ کن: داغ کن - کلوب دات کام
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 19 مرداد 1394 توسط : علی احمدی فریدنی
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic